دلبرانه
در ره منزل لیلی که خطر هاست در آن... شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
ای نگاهت رونق فردای من حالا خدارو شکر راضی شد که فردا بره، چون آخرین جلسه ترم هستش، البته این روزا کارش خیلی زیاده، مسئولیتش سنگین تر شده ، قربونش برم خیلی خسته می شه، کاش می تونستم کمکی بهش بکنم دلم تنگ می شه همسری جون یکی از اون عجایب روز جمعه رقم خورد، همسری بهش اشاره کرده ولی نگفته که اول صبح به محض بیدار شدن از خواب شروع کرد به دعوا کردن، وقتی دید که من ۱۰۰۰ کیلومتر باهاش فاصله دارم ، سریع رفت فرودگاه و سوار هواپیما شد تا با هم ۱۰۰۰ کیلومتر توی جاده باشیم. همین عجیب و غریب بودن عشق متفاوتی از ما ساخته که وقتی مشاور بر اساس کنکاشی که در حالاتمون کرده نظری می ده ما درست ۱۸۰ درجه عکسشو عمل می کنیم و راضی هم هستیم. راستی موجودات عجیب و غریبی هستیم ها.
حالا بزار من بگم عشق یعنی چه؟ آخه اینم سوال داره؟ دو ساله که دیگران هر چی راجع به عشق سرودن ما عملی رفتیم سراغش و انجام دادیم. پس :
عشق یعنی لایق مریم شدن ... عشق یعنی با خدا هم دم شدن
عشق یعنی جام لبریز از شراب ... عشق یعنی تشنگی یعنی سراب
عشق یعنی با
تو خواندن از جنون عشق یعنی سوختنها از درون عشق یعنی سوختن تا
ساختن عشق یعنی عقل و دین را باختن عشق یعنی دل تراشیدن ز گل عشق یعنی گم
شدن در باغ دل عشق یعنی تو ملامت کن مرا عشق یعنی می ستایم من تو را عشق
یعنی در پی تو در به در عشق یعنی یک بیابان درد سر عشق یعنی با تو آغاز سفر
عشق یعنی قلبی آماج خطر عشق یعنی تو بران از خود مرا عشق یعنی باز می
خوانم تو را عشق یعنی بگذری از آبرو عشق یعنی کلبه های آرزو عشق یعنی
با تو گشتن هم کلام عشق یعنی انتظار یک سلام عشق یعنی دستهایی رو به دوست
عشق یعنی مرگ در راهت نکوست عشق یعنی شاخه ای گل در سبد عشق یعنی دل
سپردن تا ابد عشق یعنی سروهای سربلند عشق یعنی خارها هم گل کنند عشق
یعنی تو بسوزانی مرا عشق یعنی سایه بانم من تو را عشق یعنی بشکنی قلب مرا
عشق یعنی می پرستم من تو را عشق یعنی آن نخستین حرفها عشق یعنی در میان
برفها عشق یعنی یاد آن روز نخست عشق یعنی هر چه در آن یاد توست عشق
یعنی تک درختی در کویر عشق یعنی عاشقانی سر به زیر عشق یعنی بگذری از هفت
خان عشق یعنی آرش و تیر و کمان و بالاخره: عشق یعنی انتظار و انتظار عشق یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنی دیده بر در دوختن عشق یعنی سر به در آویختن عشق یعنی لحظههای ناب ناب عشق یعنی بنده فرمان شدن عشق یعنی گم شدن در کوی دوست عشق یعنی یک تیمم یک نماز عشق یعنی یک تبسم یک نگاه عشق یعنی سوختن یا ساختن عشق یعنی همچو من شیدا شدن عشق یعنی پیش محبوبت بمیر عشق یعنی زندگی را بندگی
ای پر از عاطفه در قحط محبت با من
قلبـــم به تو محتاجـــه
دلتنـگی گنجشکهـــــا
دلتنگـــــ یعنـــی مـــن
دلتنگـــــــــ یعنـــی تـو
آلونک خوشبختـــــی
انگــــار کسـی امــــروز
دلتنگــــــ یعنــــی تــــو
دلتنگــــــ یعنـــــی مـن
خیلی دلمون سفر می خواد، دلتنگ روزایی که عاشقانه می رفتیم سفر، وقتی از شهر خارج می شدیم مهم نبود که کجا می ریم فقط چون با هم بودیم و سر و کله هم می زدیم خوش بودیم، نه جاده رو می فهمیدیم و نه مسافتی که طی می شد، فقط چشم باز می کردیم می دیدیم رسیدیم به شهر مقصد و چند ساعتی راه رفتیم، خودمون بودیم و خودمون... گاهی خیلی حسرت اون روزا و حالات و می خورم، محمودآباد و ویلای خوشگلمون و ... مشغلهء کاری و زندگی برای من و همسری ، کلاسای دانشگاه دلبری ، کم حوصله شدن من و ... همه همه باعث تلخی این روزاست که امیدوارم بتونیم مدیریتش کنیم. دلبری جان اگه کمتر اینجا می آم نه اینکه دوست ندارم و بی توجهم، واقعیت اینه که حرفی برای گفتن ندارم ، یعنی حرف زیاد دارم ولی چند بار اومدم بنویسم ولی هر چی به ذهنم فشار آوردم هیچ کلمه ای به ذهنم نیومد که بنویسم و حرف دلمو باز گو کنه و حق مطلب ادا بشه... اینطور مواقع اعصابم بیشتر خورد می شه... همسری جان عشقمی و دوستت دارم غربت یعنی صندلی خالی تو وقتی زمینم وارونه می چرخد . آنجا که منم نه ابتدای خلقت است و نه انتهای آفرینش . آنجا صفرترین نقطه دنیاست شرمناک ترین بی پناهی انسان . آنجا ناگهان ترین بغض تاریخ است . غربت نبودن تو نیست نزدیک ترین ساحل دور افتاده ایست که گاهی در چشمان تو جا می ماند . در آغوش تو گاهی حتی غریب
بوده ام . غریب که باشی می دانی تنگ ترین جای جهان دل من است .
آغوش تو که باشد، -مهربانی اش را می گویم-
"نهار بریم بیرون؟" "خودتی؟" وای این دو تا پیام خیلی خاطره انگیزه و خنده دار. این آقای همسرجان خیلی بلا هست! من و همسری با هم دعوامون شد، حالا یادم نمیاد سرچی؟ اکثر دعواهامون هم بیشتر بخاطر ندیدن و جدایی و این چیزهاست... به همسری زنگ نمیزدم و گفتم دیگه نمیخوام ببینمت و کلی ازش عصبانی بودم و حرص میخوردم... بعد از چند دقیقه در کمال تعجب همسری اس ام اس داد "نهار بریم بیرون؟ و چون حدس میزد من بهش میگم چقدر پررویییییییییی تو، اونم فوری نوشت "خودتی؟" یعنی بعدش بهش زنگ زدم و اون که از خنده ریسه رفته بود چون چهره ی منو تصور میکرد و منم خنده ام گرفته بود از کارش و از پررویی اش و می گفتم :"خیلی پررویی؟ من اینقدر عصبانی هستم میگی بریم بیرون؟" خلاصه نتیجه ماجرا رفتن به دیزی سرای خودمون و خوردن یه ناهار خوشمزه بود. همسری شیرینم خیلی دوستت دارم. عاشقت هستم عزیزدلم. میبوسمت بیچاره داغ میکند وقتی تنها میشوم! از بس که افکارم خود را به در و دیوارش میکوبند دیگر نای مقاومت ندارد اما همچنان چون کوه ایستاده و مبارزه میکند! نمیدانم میخواهد چه چیز را به چه کس ثابت کند! دلم برایت میسوزد مغز بیچاره ی من! بی رحمی های این مغز اسقاطی را به کوچکی خودت ببخش!
جان شیرین را فدای جان شیرین کردورفت یادگاری در جهان از تیشه بهر خود گذاشت بیستون را گر ز خون خویش رنگین کردورفت دیشب آن نامهربان مه آمدوازاشک شوق آسمان دامنم را پر زپروین کردورفت پیش از اینها ای مسلمان داشتم دین و دلی آن بت کافر ،چنینم بی دل و دین کرد ورفت تاشود آگه زحال زاردل،باد صبا مو به موگردش در آن گیسوی پرچین کردورفت
چه بر من
خواهد گذشت
اگر زمانی از
من دور باشی
هر وقت که
کاری نداری انجام دهی
تنها به من
بیاندیش
من در رویای
تو شعر خواهم گفت
شعری درباره
چشم هایت
و دلتنگی
در تو معنا می شود دنیای من
ای کلامت بهترین اثبات
عشق
با تو ماندن آرزوی رویای من
![]()
عشق یعنی هر چه بینی عکس یار
عشق یعنی سجدهها با چشم تر
عشق یعنی از فراقش سوختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی لحظههای التهاب
عشق یعنی تا ابد رسوا شدن
عشق یعنی هر چه در دل آرزوست
عشق یعنی عالمی راز و نیاز
عشق یعنی تکیه گاه و جان پناه
عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی از رضایش عمر گیر
عشق یعنی بندگی آزادگی
اما تو گفتی عشق یعنی بدبختی، بیچارگی و خاک برسری. همین و فقط آخرش باید میگفتی که بدبختی ای که تو بخاطر من دچارش شدی. همین
می خواهم
ناگفته های بسیاری را برایت بگویم
از بهار،
از بغض های
نبودنت،
از نامه های
چشمانم...که همیشه بی جواب ماند
باور نمی
کنی!؟
تمام این
روزها
با لبخندت
آفتابی بود
اما
دلتنگی آغوشت...
رهایم نمی کند،
به راستی...
عشق بزرگترین
آرامش جهان است.
بگذریم،
از روز جمعه تعریف کنم که چه اتفاقاتی افتاد!من که از سفر تبریزم برگشتم
همسرجان تشریف بردن مشهد و قبلش هم من از بی توجهیش گله کردم که دلیلش رو
گفت که منم زدمش. بله خشونت علیه همسرجان به کار بردم و اونم جیغ زد! ما
دیوانه هستیم همین جا اعتراف میکنم چون دو سه ساعت بعد از رفتن دلبری به
مشهد منم کنارش بودم و تازه ظهر هم با هم رفتیم ششلیک شاندیز و تمام مسیر
برگشت با هم کلی حرف زدیم و تو سر و کله ی همدیگه زدیم و طبق معمول مسیر
طولانی برامون کوتاه شد. به غیر از آزادی که کلی توی ترافیک موندیم.
خیلی سفر خوبی بود و واقعا لذت بردیم. همسرجانم دوستت دارم خب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
همسرجان؟؟؟؟؟؟ اینجا بیا خب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دلبرشیرین ات
همسری خیلی خسته تر از من بود اما به روی خودش نمیاورد. این روزها همه چی رو ازم مخفی نگه میداره یعنی چیزهایی که ناراحت میکنه یا استرس میاره البته نه همشون رو. ای کاش فرج و گشایشی توی کار هر دوی ما و زندگی دلبری جانم باز بشه. خدا کنه. همسرفرهاد جانم دوستت دارم
شب در آغوش هم میخوابیم و صبح وقتی بیدار میشیم پراز انرژی میدونیم که میخواهیم چیکار کنیم. همیشه و همیشه برنامه داریم و هیچ وقت نشده که به این فکر کنیم که چیکار کنیم؟
یا داریم به اینکه کجا بریم فکر میکنیم و حرف میزنیم یا مشغول دلبری برای همدیگه هستیم. زندگی رویایی و ایده آل و عاشقانه. دعواهامون همش بخاطر جدایی بوده و گاهی هم بخاطر کارمون اونم بیشتر بخاطر اشتباهات من توی کار که همیشه این دعواها برام پیشرفت همراه داشته.
واقعا هر چی از زندگی عاشقانه مون بگم کم گفتم و به حق گفتم. حیف و صد حیف بخاطر این نوع وضعیت زندگیمون.
خدایا تو رو به آبروی حضرت زهرا (س) قسم میدم به ما دو نفر کمک کن، ما رو به هم برسون یعنی بزار همیشه با هم باشیم و کنار هم. هیچ وقت از هم جدا نباشیم. همیشه و همیشه کنار هم باشیم. عشقمون رو پایدارتر کن. همسرعزیزم رو بهت میسپارم. خدایا مشکلات رو برای ما آسون کن.
آرامش میگیرم از صدای تپشهای قلب تو
دلم پرواز میکند در آسمان قلبت
میشنوم صدای تپشهای قلبت
اوج میگیرم تا محو شوم در آغوشت
تا خودم را از خودت بدانم
تا همیشه برایت بمانم
چه لذتی دارد تا صبح در آغوش تو بخوابم
کاش می شد بگشایی سر صحبت با من
هیچ کس
نیست که تقسیم کند در اینجا
درد بی برگی و تنهایی و غربت با من
خواستم پر
بزنم با تو به معراج خیال
آسمان دور شد از روی حسادت با من
از خروشانی امواج
نگاهت دیریست
باد نگشوده لبش را به حکایت با من
قرار گذاشتیم تا 2و نیم کارهامون رو تموم کنیم و همدیگه رو ببینیم و بعد هم به کارهامون برسیم. روز خیلی پرکار و پرمشغله ای برای هردوی ما بود و من زودتر از همسری راهی خونه شدم.
دلبرجانم زنگ زد که دارم راه میافتم و تو کجایی؟ گفتم نزدیک خونه و بهم گفت میخواد بره ماموریت و من یهو دلم هری ریخت. اما قضیه چیز دیگه ای بود و قرار بود من و دلبری بریم سفر، وقتی شنیدم واقعا باورم نمیشد، خیلی خوشحال شده بودم. آخه فکر نمیکردم حالاحالاها من و همسری بتونیم با هم به اون سفرهای رویایی مون بریم.
به سرعت رفتم تو آشپزخونه و چون هردو از صبح چیزی نخورده بودیم تندی کوکوسیب زمینی آماده کردم. دلبرم از سرکار اومد و پریدم بغلش و گفتم آخه چطوری برنامه ریختی؟ جالبه که ما پارسال هم روز زن با هم به شمال خودمون رفته بودیم و امسال هم باز قسمت شد. همسرجانم نقشه کشیده بود و من واقعا غافلگیر شدم.
بهترین هدیه ی من توی این روز بود.
با هم به سمت جاده ی شمال راه افتادیم و باز مثل همیشه و روزهای خوب شیرین قبل گفتیم، خندیدیم و توی سرو کله ی همدیگه زدیم تا به محمود آباد خودمون رسیدیم. و اصلا نفهمیدیم زمان چطور گذشت. وای که شمال چه هوای زیبا و قشنگی داشت!
شب رفتیم کنار ساحل آروم قدم زدیم و کلی خندیدیم، همسرجان که مثل همیشه هی سربه سرم میذاشت و اذیتم میکرد. هی حرصم میداد و کلی خودش خوشش میومد.
شب عاشقانه مون به صبح رسید و ما به سمت صبحانه ی پیرزن مهربون خودمون راه اقتادیم و نیمرو و املت ساده ی خوشمزه رو خوردیم. به سمت جنگل نور رفتیم و اونجا من یه کم رانندگی کردم و بعد با هم تاب سوار شدیم. جنگل آروم و زیبا بود.
بعد از نور به سمت بستنی انار خودمون راه افتادیم و متاسفانه تعطیل بود و به ناچار به سمت تهران راه افتادیم. همیشه برگشت ما رو به یاد جدایی میندازه و برامون خیلی غم انگیز میشه. سعی میکنیم باز بگیم و بخندیم اما واقعیت جدایی اذیتمون میکنه و حتی کنار هم دلتنگ میشیم.
سفر رویایی ما به شمال تموم شد و الان کلی دلتنگ همسری جانم هستم. قربونش برم. دوستت دارم دلبری من. ازت ممنونم بخاطر این روزهای قشنگ.
چشمــم بـه تو وابستس
این پنجره بی
چشمات
از پلکـــــ زدن خستس
آواز خیــــــابـــــــونــــا
دیدن
چی گذشت امروز
بیـــن مــــن و بارونــــا
یعنـــی تـو رو خواستن
دلتنگــــ
یعنــــی تـــــو
تنهــــــــــای تنهایــــی
پیشــــم نمی مونـــی
اما
نمیــــــــــــدونـــی
هر لحظــــــه اینجایـی
این کفتــــر بغ کرده
دلتنگـــ تر از
هــر روز
دنبـــال تو می گــرده
جز من تو خیابون نیست
انگــــــار که این بــارون
بغض من بــارون نیست
یعنــــــــی کنــارم باش
هم
بیقــــــــرارم کن
هم بیقــــــــرارم بــاش
یعنـــــی تو رو خواستن
دلتنگــــــ یعنــــــــی تو
دلتنگــــــ یعنـــــــی من
دیگه چی بگم ؟؟؟؟؟؟؟ گله بسیاره و اون دور از من. دلم هم براش تنگ شده و اعصابم بهم ریخته.
الان هم که به یکی از اون سفرهایی رفته که من دوست ندارم اما انشااله به سلامتی برگرده.
حالا من نمیدونم ولی اگه دلبری اینطور بخواهی ادامه بدی میشم مثل خودت.
دوستت دارم
زمستان را هم به سُخره می گیرم
بی هیچ ترس و تردیدی
از اینهمه سرمایی که حتی نفس در سینه می خشکاند!
توی کتری زغالیمون چای دم کردیم و خوردیم. سکوت کوه خیلی آرامش بخش بود. روز یکشنبه تعطیلات هم من و دلبر یهو تصمیم به سفر گرفتیم و به سمت جاده راه افتادیم و بعد از کلی این مکان و آن مکان راهی جاده ی چالوس به شمت شمال شدیم. الموت، طالقان، چیتگر و دشت هویچ کاندیداهای ما برای سفر بودن و بالاخره قرعه به نام شمال خودمون افتاد. صبح توی ماشین صبحونه ی خونه گی رو خوردیم و از چالوس و سلمان شهر به سمت گیلان رفتیم. ظهر هم توی رستوران قشنگی ماهی و کباب ترش خوردیم و بعدش کنار دریای رامسر خواب چسبید ها!
بعد از خوردن چای به سمت گیلان رفتیم و توی مسیر هم در پارک سراوان هندونه ی خوشمزه ای خریدیم و نوش جان کردیم.
سفر خیلی خوبی بود و پر از انرژی برگشتیم حیف که دلبرجانم پاش درد میکرد.
خوابم گرفته میرم بخوابم. دوستت دارم دلبرکم
شب به سمت هایپر استار رفتیم و کمی خرید کردیم از جمله غذاسازی که من بهش نیاز داشتم. صبح جمعه دلبرجانم منو از خواب بیدار کرد و باز راه افتادیم به سمت بازار، فروشگاه و هایپر استار تا بتونیم جاروبرقی و اتو تهیه کنیم که بالاخره موفق شدیم با قیمت مناسب اونها رو هم بخریم.
الان هم دلبرجان کنار من نشسته و داریم اینها رو با هم مینویسیم (البته دلبرجان فقط نگاه میکنه!)
عزیزدلمی
"اگه یه بار دیگه بگی که دو دقیقه بعد زنگ میزنم خودتو با گوشیت می زنم له می کنم. اه"(اینجا همسری از دستم عصبانی شده بود چون بهش گفته بودم دو دقیقه دیگه بهت زنگ میزنم و نمیدونم چقدر طول کشیده بود، عمدی نبود ها! ضمنا این جمله رو اولین بار من براش به همین دلیل فرستادم!)
"در غربت و تنهایی خویش، مداد و پاک کنم را برمی دارم، با استرس و دلشوره ای که دارم آماده ی رقم زدن سرنوشتی مبهم می شوم، اینک فریاد رسی هم نیست که اندکی از سنگینی دلهره ام بکاهد!آآآآی دنی!درنگی کن و لختی از حرکت به ایست من میخوام پیاده شم."
"بهار ثانیه ثانیه می آید و اینجا کسی هست که به اندازه شکوفه های بهاری برایت آرزوهای خوب دارد، انشاالله سالی شاد همراه با موفقیتهای روزافزون داشته باشی." (این برای تبریک عید91 بود)
"شعله ی عشق تو از بس در دلم بالا گرفته، سینه مالامال آتش، غم وجودم را گرفته"
"تو که باشی همه ی ثانیه ها، ساعتها، از همین روز همین لحظه همین دم عید است. اللهم عجل للوصل"
"عزیزم الان داخل جلسه ام دقیقا روبروی حرم امام رضا(ع)، چشم حتما دعا می کنم موفق باشی قربونت برم"
"قربونت برم:
اگر تو با من باشی...چراغ خانه ام باشی...روشنی بخش کاشانه ام باشی...
..
اونقدر خاموش روشنت میکنم تا بسوزی!"(همسری بلا اینو فرستاد و مثلا قبلش کلی خندید)
"عشق مثل سرخک میمونه، هر چی دیرتر مبتلا بشی عوارضش سنگین تره."
"دیریست که دلدار پیامی نفرستاد، ننوشت کلامی و سلامی نفرستاد"
توی باغ همسری بساز پهن کردیم و چای زغالی و جوجه ی خوشمزه ای خوردیم. از آب چشمه هم خوردیم. همسری خیلی زیبا و معصوم شده بود و دلم میخواست دست توی دست هم از کوههای اونجا بالا بریم اما نشد.
بعد از صرف ناهار و چای به سمت خونه ی خواهر همسری در روستای همون نزدیکی رفتیم که دخترهای محل داشتن بازی میکردن و برای دلبری دست تکون دادن احتمالا این به تلافی دست تکون دادن من توی توچال بود!
حالا من کشتمت! صبر کن ببینمت.
صدای پارس سگها که کلی ما رو ترسوند یعنی منو بیشتر و همسری هم کلی میخندید. چقدر دلم میخواست همون جا جلوی همه بپرم روش و یه ماچ گنده بگیرم ازش.
دلبرجانم دوستت دارم عزیزدلم. اون روز خیلی بهم خوش گذشت، ازت ممنونم با وجود اون همه سختی به فکرم بودی عشقم
![]()
![]()
![]()
"چه سخت است دلتنگ قاصدک بودن در جاده ای که در آن هیچ بادی نمی وزد..."
"گفته بودی گنج در ویرانه هاست، راست گفتی چون وجودت در دل ویران ماست... دوستت دارم عزیزم."
"عشق مرکب است نه مقصد،مرکبی رهوار برای رسیدن به تکامل"
"هستم با عشق، تو بمان تا زندگی جاری باشد با شور"
"به چشمان تو عادت کرده بودم. به دستانت رفاقت کرده بودم. نمی آیی تو امشب کاش دیشب، دل سیری نگاهت کرده بودم.دوستت دارم نفسم، عمرم"
وای این اس ام اس جالبه، وقتی که دخترخاله ام موهای منو مثلا فر کرده بود و رنگ و خراب شده بود. موهام عین موهای آنشرلی شده بود و یه هفته به عروسی داداشم بود، کلی گریه کردم و همسری همش میخندید و حرصم میداد. یعنی واقعا خنده دار بود و همسری مثلا منو میخواست دلداری بده ولی عکس گرفت و میخندید. این پیام رو داد:
"قربون اون موهای خوشگلت برم آنشرلی من"
"مثل کشیدن کبریت در باد، دیدنت دشوار است، من که به معجزه عشق ایمان دارم میکشم آخرین دانه کبریتم را در باد،هرچه باداباد.....آخ آخ ددم وای، باد خاموش نکنه یه وقت."(این پیام رو من برای همسری دادم اونم آخرش اون آخ آخ رو اضافه کرد و به خودم برگردوند. این همسری خیلی بلا هست)
"تو نیستی که ببینی چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاریست. چگونه جای تو در جان زندگی سبز است..."
نمیدونم احمق هستم که دارم اینطور ادامه میدم یا...
قلبم شکسته و امروز همسرجان بدترش کرد. از دستش خیلی ناراحت و دلگیرهستم و نمیبخشمش.
| Design By : Mihantheme |


