X
تبلیغات
دلبرانه























دلبرانه

در ره منزل لیلی که خطر هاست در آن... شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

هنوز بدرود نگفته ای، دلم برایت تنگ شده است
چه بر من خواهد گذشت
اگر زمانی از من دور باشی
هر وقت که کاری نداری انجام دهی
تنها به من بیاندیش
من در رویای تو شعر خواهم گفت
شعری درباره چشم هایت
و دلتنگی

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392ساعت 22:34 توسط شیرین| |

ای نگاهت رونق فردای من


                                   در تو معنا می شود دنیای من


                                                                       ای کلامت بهترین اثبات عشق


                                                                                                       با تو ماندن آرزوی رویای من

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392ساعت 21:26 توسط فرهاد| |

بازم همسری قراره بره سفر، دانشگاه رفتن دلبرجان هم حکایتی داره، اینکه خیلی تند موعد رفتنش می رسه و روزایی که نیست خیلی دیر می گذره بماند، دلتنگی ها و گاهی غر زدنها هم ... این روزای رفتن که می رسه همسری به خاطر مشغلهء زیادش هی می خواد غیبت کنه و تنبل بازی در بیاره، کلی باید التماسش کنم تا پاشه بره کلاس، آخه دلبری یه کم از من یاد بگیر.

حالا خدارو شکر راضی شد که فردا بره، چون آخرین جلسه ترم هستش، البته این روزا کارش خیلی زیاده، مسئولیتش سنگین تر شده ، قربونش برم خیلی خسته می شه، کاش می تونستم کمکی بهش بکنم

دلم تنگ می شه همسری جون

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392ساعت 21:50 توسط فرهاد| |

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392ساعت 20:43 توسط شیرین و فرهاد| |

یه روزی دنبال وازه ای می گشتم که در برگیرندهء برخی از حالاتمان باشد، مثل سفرهای بی برنامه، همین سوالی که همسرجان امروز پرسید، قهر و اشتی های خاص و جذاب، سر به سر هم گذاشتن و ... خیلی فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید، یعنی هیچ واژه ای جامع نبود مجبور شدم بنویسم : " ما موجودات عجیب و غریبی هستیم"

یکی از اون عجایب روز جمعه رقم خورد، همسری بهش اشاره کرده ولی نگفته که اول صبح به محض بیدار شدن از خواب شروع کرد به دعوا کردن، وقتی دید که من ۱۰۰۰ کیلومتر باهاش فاصله دارم ، سریع رفت فرودگاه و سوار هواپیما شد تا با هم ۱۰۰۰ کیلومتر توی جاده باشیم.

همین عجیب و غریب بودن عشق متفاوتی از ما ساخته که وقتی مشاور بر اساس کنکاشی که در حالاتمون کرده نظری می ده ما درست ۱۸۰ درجه عکسشو عمل می کنیم و راضی هم هستیم.

راستی موجودات عجیب و غریبی هستیم ها.

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت 22:42 توسط فرهاد| |

حالا بزار من بگم عشق یعنی چه؟ آخه اینم سوال داره؟ دو ساله که دیگران هر چی راجع به عشق  سرودن ما عملی رفتیم سراغش و انجام دادیم.

پس :

 عشق یعنی لایق مریم شدن ... عشق یعنی با خدا هم دم شدن

 عشق یعنی جام لبریز از شراب ... عشق یعنی تشنگی یعنی سراب

 عشق یعنی با تو خواندن از جنون

عشق یعنی سوختنها از درون

عشق یعنی سوختن تا ساختن

عشق یعنی عقل و دین را باختن

عشق یعنی دل تراشیدن ز گل

عشق یعنی گم شدن در باغ دل

عشق یعنی تو ملامت کن مرا

عشق یعنی می ستایم من تو را

عشق یعنی در پی تو در به در

عشق یعنی یک بیابان درد سر

عشق یعنی با تو آغاز سفر

عشق یعنی قلبی آماج خطر

عشق یعنی تو بران از خود مرا

عشق یعنی باز می خوانم تو را

عشق یعنی بگذری از آبرو

عشق یعنی کلبه های آرزو

عشق یعنی با تو گشتن هم کلام

عشق یعنی انتظار یک سلام

عشق یعنی دستهایی رو به دوست

عشق یعنی مرگ در راهت نکوست

عشق یعنی شاخه ای گل در سبد

عشق یعنی دل سپردن تا ابد

عشق یعنی سروهای سربلند

عشق یعنی خارها هم گل کنند

عشق یعنی تو بسوزانی مرا

عشق یعنی سایه بانم من تو را

عشق یعنی بشکنی قلب مرا

عشق یعنی می پرستم من تو را

عشق یعنی آن نخستین حرفها

عشق یعنی در میان برفها

عشق یعنی یاد آن روز نخست

عشق یعنی هر چه در آن یاد توست

عشق یعنی تک درختی در کویر

عشق یعنی عاشقانی سر به زیر

عشق یعنی بگذری از هفت خان

عشق یعنی آرش و تیر و کمان

و بالاخره:

عشق یعنی انتظار و انتظار
عشق یعنی هر چه بینی عکس یار

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده‌ها با چشم تر

عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی از فراقش سوختن

عشق یعنی سر به در آویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی لحظه‌های ناب ناب
عشق یعنی لحظه‌های التهاب

عشق یعنی بنده فرمان شدن
عشق یعنی تا ابد رسوا شدن

عشق یعنی گم شدن در کوی دوست
عشق یعنی هر چه در دل آرزوست

عشق یعنی یک تیمم یک نماز
عشق یعنی عالمی راز و نیاز

عشق یعنی یک تبسم یک نگاه
عشق یعنی تکیه گاه و جان پناه

عشق یعنی سوختن یا ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی همچو من شیدا شدن
عشق یعنی قطره و دریا شدن

عشق یعنی پیش محبوبت بمیر
عشق یعنی از رضایش عمر گیر

عشق یعنی زندگی را بندگی
عشق یعنی بندگی آزادگی


 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت 22:6 توسط فرهاد| |

امروز از همسرم پرسیدم عشق چیه؟عشق یعنی چی؟ سئوالی که سرکلاس ازم پرسیده بودن و من گفتم عشق یعنی حس کنی که غرق در یکی بشی، با تمام وجودت اونو دوست داشته باشی یعنی با اون به کمال برسی و ...
اما تو گفتی عشق یعنی بدبختی، بیچارگی و خاک برسری. همین و فقط آخرش باید میگفتی که بدبختی ای که تو بخاطر من دچارش شدی. همین

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت 21:38 توسط شیرین| |

با چشم هایت حرف دارم
می خواهم ناگفته های بسیاری را برایت بگویم
از بهار،
از بغض های نبودنت،
از نامه های چشمانم...که همیشه بی جواب ماند
باور نمی کنی!؟
تمام این روزها
با لبخندت آفتابی بود
اما
دلتنگی آغوشت... رهایم نمی کند،
به راستی...
عشق بزرگترین آرامش جهان است.

نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 22:12 توسط شیرین| |

باز هم من اومدم اینجا، حالا تا کی بتونم بنویسم که معلوم نیست. این آقای همسر تنبل شده، خیلی زیاد. الکی هم میگه حس نوشتن نداره یا وقت نداره اما...
بگذریم، از روز جمعه تعریف کنم که چه اتفاقاتی افتاد!من که از سفر تبریزم برگشتم همسرجان تشریف بردن مشهد و قبلش هم من از بی توجهیش گله کردم که دلیلش رو گفت که منم زدمش. بله خشونت علیه همسرجان به کار بردم و اونم جیغ زد! ما دیوانه هستیم همین جا اعتراف میکنم چون دو سه ساعت بعد از رفتن دلبری به مشهد منم کنارش بودم و تازه ظهر هم با هم رفتیم ششلیک شاندیز و تمام مسیر برگشت با هم کلی حرف زدیم و تو سر و کله ی همدیگه زدیم و طبق معمول مسیر طولانی برامون کوتاه شد. به غیر از آزادی که کلی توی ترافیک موندیم.
خیلی سفر خوبی بود و واقعا لذت بردیم. همسرجانم دوستت دارم خب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
همسرجان؟؟؟؟؟؟ اینجا بیا خب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دلبرشیرین ات

نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 20:53 توسط شیرین| |

شاید این تیتر بالا به قسمت اول متنم نخوره ولی بعدش چرا! امروز من و همسری تقریبا از اون روزهای شلوغ وحشتناک رو داشتیم. هیچ کار شخصی ای رو هم نمیتونیم انجام بدیم. فقط ساعت 6 یا 6 و نیم هر دو خونه ی آروم و عاشقانه مون بودیم و کلی قربون صدقه ی هم رفتیم.
همسری خیلی خسته تر از من بود اما به روی خودش نمیاورد. این روزها همه چی رو ازم مخفی نگه میداره یعنی چیزهایی که ناراحت میکنه یا استرس میاره البته نه همشون رو. ای کاش فرج و گشایشی توی کار هر دوی ما و زندگی دلبری جانم باز بشه. خدا کنه. همسرفرهاد جانم دوستت دارم

نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392ساعت 0:7 توسط شیرین| |

امشب خیلی بی تاب و دلتنگ همسرجانم شدم مخصوصا اینکه امروز وقتی کوه بودم همش اون رو میدیدم و حرفم همش تعریف از اون بود. یاد شیطنتهاش میافتادم. خیلی سخته تحمل دوری و یادآوری خاطرات شیرینش وقتهایی که نیست. امروز دوستام صحبتشون این بود که همسرانشون اصلا کاری بهشون ندارن و احساساتشون رو نمیفهمن. اصلا از زندگیهاشون راضی نبودن. میگفتن همسرشون فقط به فکر خودشون هستن و بهونه های مختلفی برای اینکه با هم نباشن میارن. هر دو طرف. اما تجربه به من و دلبرم نشون داده که هر چقدر بیشتر با هم هستیم بیشتر دلتنگ هم میشیم. هردومون به احساسات هم ارزش قائل میشیم. دلبرجان کوچکترین خواسته ی من براش اهمیت داره و همیشه حواسش به من هست.
شب در آغوش هم میخوابیم و صبح وقتی بیدار میشیم پراز انرژی میدونیم که میخواهیم چیکار کنیم. همیشه و همیشه برنامه داریم و هیچ وقت نشده که به این فکر کنیم که چیکار کنیم؟
یا داریم به اینکه کجا بریم فکر میکنیم و حرف میزنیم یا مشغول دلبری برای همدیگه هستیم. زندگی رویایی و ایده آل و عاشقانه. دعواهامون همش بخاطر جدایی بوده و گاهی هم بخاطر کارمون اونم بیشتر بخاطر اشتباهات من توی کار که همیشه این دعواها برام پیشرفت همراه داشته.
واقعا هر چی از زندگی عاشقانه مون بگم کم گفتم و به حق گفتم. حیف و صد حیف بخاطر این نوع وضعیت زندگیمون.
خدایا تو رو به آبروی حضرت زهرا (س) قسم میدم به ما دو نفر کمک کن، ما رو به هم برسون یعنی بزار همیشه با هم باشیم و کنار هم. هیچ وقت از هم جدا نباشیم. همیشه و همیشه کنار هم باشیم. عشقمون رو پایدارتر کن. همسرعزیزم رو بهت میسپارم. خدایا مشکلات رو برای ما آسون کن.

نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392ساعت 21:30 توسط شیرین| |

سر میگذارم بر روی شانه های تو
آرامش میگیرم از صدای تپشهای قلب تو
دلم پرواز میکند در آسمان قلبت
میشنوم صدای تپشهای قلبت
اوج میگیرم تا محو شوم در آغوشت
تا خودم را از خودت بدانم
تا همیشه برایت بمانم
چه لذتی دارد تا صبح در آغوش تو بخوابم

نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392ساعت 16:55 توسط شیرین| |

ای پر از عاطفه در قحط محبت با من
کاش می شد بگشایی سر صحبت با من
هیچ کس نیست که تقسیم کند در اینجا
درد بی برگی و تنهایی و غربت با من
خواستم پر بزنم با تو به معراج خیال
آسمان دور شد از روی حسادت با من
از خروشانی امواج نگاهت دیریست
باد نگشوده لبش را به حکایت با من

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392ساعت 9:53 توسط فرهاد| |

دیروز روز ولادت حضرت زهرا (س) و روز زن و مادر بود. همسری صبح اومد دنبالم و منو تا اداره رسوند. چقدر دلمون از روز قبلش که اون اتفاقات افتاد بیشتر برای هم تنگ میشه. انگار شوکd باید به من وارد میشد؟ وضعیت ما دو تا واقعا عجیبه و هیچی دیگه دست خودمون نیست. به هر کی بگیم باور نمیکنه که ما چطور داریم زندگی میکنیم!
قرار گذاشتیم تا 2و نیم کارهامون رو تموم کنیم و همدیگه رو ببینیم و بعد هم به کارهامون برسیم. روز خیلی پرکار و پرمشغله ای برای هردوی ما بود و من زودتر از همسری راهی خونه شدم.
دلبرجانم زنگ زد که دارم راه میافتم و تو کجایی؟ گفتم نزدیک خونه و بهم گفت میخواد بره ماموریت و من یهو دلم هری ریخت. اما قضیه چیز دیگه ای بود و قرار بود من و دلبری بریم سفر، وقتی شنیدم واقعا باورم نمیشد، خیلی خوشحال شده بودم. آخه فکر نمیکردم حالاحالاها من و همسری بتونیم با هم به اون سفرهای رویایی مون بریم.
به سرعت رفتم تو آشپزخونه و چون هردو از صبح چیزی نخورده بودیم تندی کوکوسیب زمینی آماده کردم. دلبرم از سرکار اومد و پریدم بغلش و گفتم آخه چطوری برنامه ریختی؟ جالبه که ما پارسال هم روز زن با هم به شمال خودمون رفته بودیم و امسال هم باز قسمت شد. همسرجانم نقشه کشیده بود و من واقعا غافلگیر شدم.
بهترین هدیه ی من توی این روز بود.
با هم به سمت جاده ی شمال راه افتادیم و باز مثل همیشه و روزهای خوب شیرین قبل گفتیم، خندیدیم و توی سرو کله ی همدیگه زدیم تا به محمود آباد خودمون رسیدیم. و اصلا نفهمیدیم زمان چطور گذشت. وای که شمال چه هوای زیبا و قشنگی داشت!
شب رفتیم کنار ساحل آروم قدم زدیم و کلی خندیدیم، همسرجان که مثل همیشه هی سربه سرم میذاشت و اذیتم میکرد. هی حرصم میداد و کلی خودش خوشش میومد.
شب عاشقانه مون به صبح رسید و ما به سمت صبحانه ی پیرزن مهربون خودمون راه اقتادیم و نیمرو و املت ساده ی خوشمزه رو خوردیم. به سمت جنگل نور رفتیم و اونجا من یه کم رانندگی کردم و بعد با هم تاب سوار شدیم. جنگل آروم و زیبا بود.
بعد از نور به سمت بستنی انار خودمون راه افتادیم و متاسفانه تعطیل بود و به ناچار به سمت تهران راه افتادیم. همیشه برگشت ما رو به یاد جدایی میندازه و برامون خیلی غم انگیز میشه. سعی میکنیم باز بگیم و بخندیم اما واقعیت جدایی اذیتمون میکنه و حتی کنار هم دلتنگ میشیم.
سفر رویایی ما به شمال تموم شد و الان کلی دلتنگ همسری جانم هستم. قربونش برم. دوستت دارم دلبری من. ازت ممنونم بخاطر این روزهای قشنگ.

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392ساعت 18:28 توسط شیرین| |

قلبـــم به تو محتاجـــه
چشمــم بـه تو وابستس
این پنجره بی چشمات
از پلکـــــ زدن خستس

دلتنـگی گنجشکهـــــا
آواز خیــــــابـــــــونــــا
دیدن چی گذشت امروز
بیـــن مــــن و بارونــــا

دلتنگـــــ یعنـــی مـــن
یعنـــی تـو رو خواستن
دلتنگــــ یعنــــی تـــــو
تنهــــــــــای تنهایــــی

دلتنگـــــــــ یعنـــی تـو
پیشــــم نمی مونـــی
اما نمیــــــــــــدونـــی
هر لحظــــــه اینجایـی

آلونک خوشبختـــــی
این کفتــــر بغ کرده
دلتنگـــ تر از هــر روز
دنبـــال تو می گــرده

انگــــار کسـی امــــروز
جز من تو خیابون نیست
انگــــــار که این بــارون
بغض من بــارون نیست

دلتنگــــــ یعنــــی تــــو
یعنــــــــی کنــارم باش
هم بیقــــــــرارم کن
هم بیقــــــــرارم بــاش

دلتنگــــــ یعنـــــی مـن
یعنـــــی تو رو خواستن
دلتنگــــــ یعنــــــــی تو
دلتنگــــــ یعنـــــــی من

نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1392ساعت 23:38 توسط فرهاد| |

این روزهای من و دلبری روزای عجیب و غریبی است، خودمونم شاید ازش سر در نمی آریم ، هر روز ۱۸۰ درجه با روز قبل متفاوتر، دیروز اوج تلخی که آخرش بهتر شد و امروز خوب خوب...

خیلی دلمون سفر می خواد، دلتنگ روزایی که عاشقانه می رفتیم سفر، وقتی از شهر خارج می شدیم مهم نبود که کجا می ریم فقط چون با هم بودیم و سر و کله هم می زدیم خوش بودیم، نه جاده رو می فهمیدیم و نه مسافتی که طی می شد، فقط چشم باز می کردیم می دیدیم رسیدیم به شهر مقصد و چند ساعتی راه رفتیم، خودمون بودیم و خودمون...

گاهی خیلی حسرت اون روزا و حالات و می خورم، محمودآباد و ویلای خوشگلمون و ...

مشغلهء کاری و زندگی برای من و همسری ، کلاسای دانشگاه دلبری ، کم حوصله شدن من و ... همه همه باعث تلخی این روزاست که امیدوارم بتونیم مدیریتش کنیم.

دلبری جان اگه کمتر اینجا می آم نه اینکه دوست ندارم و بی توجهم، واقعیت اینه که حرفی برای گفتن ندارم ، یعنی حرف زیاد دارم ولی چند بار اومدم بنویسم ولی هر چی به ذهنم فشار آوردم هیچ کلمه ای به ذهنم نیومد که بنویسم و حرف دلمو باز گو کنه و حق مطلب ادا بشه... اینطور مواقع اعصابم بیشتر خورد می شه...

همسری جان عشقمی و دوستت دارم

نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1392ساعت 23:7 توسط فرهاد| |

غربت یعنی صندلی خالی تو

وقتی زمینم وارونه می چرخد .

آنجا که منم

نه ابتدای خلقت است

و نه انتهای آفرینش .

آنجا

صفرترین نقطه دنیاست

شرمناک ترین بی پناهی انسان .

آنجا

ناگهان ترین بغض تاریخ است .

غربت

نبودن تو نیست

نزدیک ترین ساحل دور افتاده ایست

که گاهی در چشمان تو جا می ماند .

 در آغوش تو گاهی حتی غریب بوده ام .

غریب که باشی می دانی

تنگ ترین جای جهان

دل من است .

نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1392ساعت 19:30 توسط شیرین| |

خب انگار اینجا باز داره گرد و خاک روش میشینه. اینکه این روزها تا کجا غرق کار و اداره هستیم بماند اما برای من یکی بهونه ای نشد که اینجا به کلبه ی عاشقانه مون سر نزنم اما انگار همسر جان همین مشغله ها براش بهونه ی خوبیه برای انجام ندادن خیلی چیزها. بی برنامه گی همسرجان داره اذیتم میکنه، اصلا به خودش توجا نمیکنه و این یعنی اینکه به خواسته های من توجه نمیکنه. اگه هم وقتی گیر بیاره همونطور که خودش میخواد برنامه ریزی میکنه. یا وقت دیگه ای هم که باشه مجبوریم با هم سپری کنیم. الان حتی نمیدونه که کی آزمون داره؟!
دیگه چی بگم ؟؟؟؟؟؟؟ گله بسیاره و اون دور از من. دلم هم براش تنگ شده و اعصابم بهم ریخته.
الان هم که به یکی از اون سفرهایی رفته که من دوست ندارم اما انشااله به سلامتی برگرده.
حالا من نمیدونم ولی اگه دلبری اینطور بخواهی ادامه بدی میشم مثل خودت.
دوستت دارم

نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1392ساعت 19:9 توسط شیرین| |

چقدر عادت کردم توی این چند روز به بودنت کنارم، تلخیها از بین رفتن، تنهایی از بین رفت. اما حالا بدون تو انگار نیمی از وجود من از بین رفته همسری. دلم تنگ شده. توی این چند روز چقدر با هم بودیم؟کم بود اما خیلی خوب بود. رفتم به کوه و در و دشت و بیابون. همون چیزی که آرزومونه که همیشه باشه. با هم بدون هیچ دغدغه ای.

آغوش تو که باشد،

-مهربانی اش را می گویم-
زمستان را هم به سُخره می گیرم
بی هیچ ترس و تردیدی
از اینهمه سرمایی که حتی نفس در سینه می خشکاند!


نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1392ساعت 22:51 توسط شیرین| |

دوستت دارم دلبری، عمرم عسلم شیرینم قشنگم.

نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1392ساعت 20:19 توسط فرهاد| |

وقتی دانشگاه رفته بودم خیلی بی طاقت و دلتنگ همسرجان شده بودم و تند تند بهش زنگ میزدم. 5 شنبه بلیط قطار رو کنسل کردم و با هواپیما اومدم آغوش همسری. دلبرجان دو سه ساعت قبل از من اومده بود و برای دیدن هم لحظه شماری میکردیم. اون لحظه ی وصل خیلی زیباست. کلی قربون صدقه ی هم رفتیم. روز جمعه بلند شدیم و بارو بندیل سفر رو جمع کردیم و به سمت کوههای رندان. فقط حیف که پای همسری جانم توی راه پله پیچ خورد و تا الان هنوز خوب نشده.
توی کتری زغالیمون چای دم کردیم و خوردیم. سکوت کوه خیلی آرامش بخش بود. روز یکشنبه تعطیلات هم من و دلبر یهو تصمیم به سفر گرفتیم و به سمت جاده راه افتادیم و بعد از کلی این مکان و آن مکان راهی جاده ی چالوس به شمت شمال شدیم. الموت، طالقان، چیتگر و دشت هویچ کاندیداهای ما برای سفر بودن و بالاخره قرعه به نام شمال خودمون افتاد. صبح توی ماشین صبحونه ی خونه گی رو خوردیم و از چالوس و سلمان شهر به سمت گیلان رفتیم. ظهر هم توی رستوران قشنگی ماهی و کباب ترش خوردیم و بعدش کنار دریای رامسر خواب چسبید ها!
بعد از خوردن چای به سمت گیلان رفتیم و توی مسیر هم در پارک سراوان هندونه ی خوشمزه ای خریدیم و نوش جان کردیم.
سفر خیلی خوبی بود و پر از انرژی برگشتیم حیف که دلبرجانم پاش درد میکرد.
خوابم گرفته میرم بخوابم. دوستت دارم دلبرکم

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1392ساعت 23:12 توسط شیرین| |

خب بعد از اون روزهای نه چندان خوب بالاخره ما روز 4 شنبه بهم رسیدیم، رفتم فرودگاه دنبال همسری و با هم دیگه اومدیم خونه ی دلبرانه و کلی قربون صدقه ی هم رفتیم. از اونجایی که 13 بدر با هم نبودیم دلبری پیشنهاد داد روز 5 شنبه بریم میون طبیعت و مثلا 15 به در ما شد. بساط مسافرتمون رو آماده کردیم و راهی شمشک شدیم چون نمیخواستیم از تهران خارج بشیم و مثل اون سری اسیر ترافیک بشیم. هنوز اونجا پر از برف بود و کلی عکس گرفتیم ولی هر جایی خواستیم بساط خودمون رو پهن کنیم هوا بارونی میشد تا اینکه رفتیم پارک سوهانک و اونجا همسری آتیش روشن کرد و کبابی رو که من آماده کرده بودم روی زغالها گذاشت اما باز بارون شروع به باریدن کرد و ما مجبور شدیم داخل ماشین غذا بخوریم. از شانس ما بارون بعد از خوردن ناهار بند اومد و هوا چنان آفتابی شد که نگین و نپرسین. بد نشد چون کنار آتیش مون نشستیم و کلی حرف زدیم و چای خوشمزه که با کتری جدیدی که خریده بودیم درست کردیم و خوردیم.
شب به سمت هایپر استار رفتیم و کمی خرید کردیم از جمله غذاسازی که من بهش نیاز داشتم. صبح جمعه دلبرجانم منو از خواب بیدار کرد و باز راه افتادیم به سمت بازار، فروشگاه و هایپر استار تا بتونیم جاروبرقی و اتو تهیه کنیم که بالاخره موفق شدیم با قیمت مناسب اونها رو هم بخریم.
الان هم دلبرجان کنار من نشسته و داریم اینها رو با هم مینویسیم (البته دلبرجان فقط نگاه میکنه!)
عزیزدلمی

نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1392ساعت 19:47 توسط شیرین| |

"دیگر شبان تیره نپویم در آسمان تو، آن ستاره ای که نشستی به دامنم همراه موج، در دل دریا نمی روم، تک گوهرم تویی که شدی زیب گردنم."
"اگه یه بار دیگه بگی که دو دقیقه بعد زنگ میزنم خودتو با گوشیت می زنم له می کنم. اه"(اینجا همسری از دستم عصبانی شده بود چون بهش گفته بودم دو دقیقه دیگه بهت زنگ میزنم و نمیدونم چقدر طول کشیده بود، عمدی نبود ها! ضمنا این جمله رو اولین بار من براش به همین دلیل فرستادم!)
"در غربت و تنهایی خویش، مداد و پاک کنم را برمی دارم، با استرس و دلشوره ای که دارم آماده ی رقم زدن سرنوشتی مبهم می شوم، اینک فریاد رسی هم نیست که اندکی از سنگینی دلهره ام بکاهد!آآآآی دنی!درنگی کن و لختی از حرکت به ایست من میخوام پیاده شم."
"بهار ثانیه ثانیه می آید و اینجا کسی هست که به اندازه شکوفه های بهاری برایت آرزوهای خوب دارد، انشاالله سالی شاد همراه با موفقیتهای روزافزون داشته باشی." (این برای تبریک عید91 بود)
"شعله ی عشق تو از بس در دلم بالا گرفته، سینه مالامال آتش، غم وجودم را گرفته"
"تو که باشی همه ی ثانیه ها، ساعتها، از همین روز همین لحظه همین دم عید است. اللهم عجل للوصل"
"عزیزم الان داخل جلسه ام دقیقا روبروی حرم امام رضا(ع)، چشم حتما دعا می کنم موفق باشی قربونت برم"
"قربونت برم:
اگر تو با من باشی...چراغ خانه ام باشی...روشنی بخش کاشانه ام باشی...
..
اونقدر خاموش روشنت میکنم تا بسوزی!"(همسری بلا اینو فرستاد و مثلا قبلش کلی خندید)
"عشق مثل سرخک میمونه، هر چی دیرتر مبتلا بشی عوارضش سنگین تره."
"دیریست که دلدار پیامی نفرستاد، ننوشت کلامی و سلامی نفرستاد"

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1392ساعت 19:51 توسط شیرین| |

همسری با وجود تمام مشکلات من رو به روستای خودشون یعنی ...برد، فکر میکردم یه جای بیابانی باشه اما روستای خیلی قشنگی بود. خیلی قشنگ بود. با هم سرخاک دوست سیدش رفتیم، چقدر غریب بود و مسجدی که همسری اونجا رفته بود رو بهم نشون داد. مدرسه ی همسری از قدیم یعنی قبل انقلاب هنوز پابرجا بود. و خونه های کاهگلی (البته فکر کنم آجر و سنگ هم در اونها بکار رفته بود). همسرجان جاهایی رو که رفته بود تقریبا نشونم داد، مکتب خونه جایی که روی کوه بود و درس میخوندن، قلعه ای که روی کوه بود و خراب شده بود. محل مبارزه کشتی محلی و سد بسیار زیبای اونجا. درختهای میوه شکوفه داده بودن و زیبایی خاصی به روستا داده بودن. از بالای کوه روستا خیلی زیبا بود، تقریبا شبیه خوابی که دیده بودم.
توی باغ همسری بساز پهن کردیم و چای زغالی و جوجه ی خوشمزه ای خوردیم. از آب چشمه هم خوردیم. همسری خیلی زیبا و معصوم شده بود و دلم میخواست دست توی دست هم از کوههای اونجا بالا بریم اما نشد.
بعد از صرف ناهار و چای به سمت خونه ی خواهر همسری در روستای همون نزدیکی رفتیم که دخترهای محل داشتن بازی میکردن و برای دلبری دست تکون دادن احتمالا این به تلافی دست تکون دادن من توی توچال بود!
حالا من کشتمت! صبر کن ببینمت.
صدای پارس سگها که کلی ما رو ترسوند یعنی منو بیشتر و همسری هم کلی میخندید. چقدر دلم میخواست همون جا جلوی همه بپرم روش و یه ماچ گنده بگیرم ازش.
دلبرجانم دوستت دارم عزیزدلم. اون روز خیلی بهم خوش گذشت، ازت ممنونم با وجود اون همه سختی به فکرم بودی عشقم

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1392ساعت 13:2 توسط شیرین| |

شروع سال خیلی سخت بود، نمیدونم چیکار کنم؟
شاعرم ولی برای تو.داستان یوسف را گفتن و شنیدن به بهانه ی توست. راستش را بخواهي براي درمان بي قراري‌هايم تجويز شده كه چله نشين نگاه معصوم تو باشم.
الان تو بیقراری و من هم بیقرار فقط دارم دعا میکنم. قربونت برم

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1392ساعت 22:11 توسط شیرین| |

"نهار بریم بیرون؟" "خودتی؟"

وای این دو تا پیام خیلی خاطره انگیزه و خنده دار. این آقای همسرجان خیلی بلا هست! من و همسری با هم دعوامون شد، حالا یادم نمیاد سرچی؟ اکثر دعواهامون هم بیشتر بخاطر ندیدن و جدایی و این چیزهاست... به همسری زنگ نمیزدم و گفتم دیگه نمیخوام ببینمت و کلی ازش عصبانی بودم و حرص میخوردم... بعد از چند دقیقه در کمال تعجب همسری اس ام اس داد "نهار بریم بیرون؟ و چون حدس میزد من بهش میگم چقدر پررویییییییییی تو، اونم فوری نوشت "خودتی؟" یعنی بعدش بهش زنگ زدم و اون که از خنده ریسه رفته بود چون چهره ی منو تصور میکرد و منم خنده ام گرفته بود از کارش و از پررویی اش و می گفتم :"خیلی پررویی؟ من اینقدر عصبانی هستم میگی بریم بیرون؟"

خلاصه نتیجه ماجرا رفتن به دیزی سرای خودمون و خوردن یه ناهار خوشمزه بود. همسری شیرینم  خیلی دوستت دارم. عاشقت هستم عزیزدلم. میبوسمت

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1392ساعت 15:8 توسط شیرین| |

پیامک های من اونقدر زیاد شدن که موبایل بدبخت هی اخطار میده، دلم هم نمیاد که پاکشون کنم. اومدم اینجا که بنویسم. اینها پیامهاییه که همسری جان برام فرستاده:
"چه سخت است دلتنگ قاصدک بودن در جاده ای که در آن هیچ بادی نمی وزد..."
"گفته بودی گنج در ویرانه هاست، راست گفتی چون وجودت در دل ویران ماست... دوستت دارم عزیزم."
"عشق مرکب است نه مقصد،مرکبی رهوار برای رسیدن به تکامل"
"هستم با عشق، تو بمان تا زندگی جاری باشد با شور"
"به چشمان تو عادت کرده بودم. به دستانت رفاقت کرده بودم. نمی آیی تو امشب کاش دیشب، دل سیری نگاهت کرده بودم.دوستت دارم نفسم، عمرم"
وای این اس ام اس جالبه، وقتی که دخترخاله ام موهای منو مثلا فر کرده بود و رنگ و خراب شده بود. موهام عین موهای آنشرلی شده بود و یه هفته به عروسی داداشم بود، کلی گریه کردم و همسری همش میخندید و حرصم میداد. یعنی واقعا خنده دار بود و همسری مثلا منو میخواست دلداری بده ولی عکس گرفت و میخندید. این پیام رو داد:
"قربون اون موهای خوشگلت برم آنشرلی من"
"مثل کشیدن کبریت در باد، دیدنت دشوار است، من که به معجزه عشق ایمان دارم میکشم آخرین دانه کبریتم را در باد،هرچه باداباد.....آخ آخ ددم وای، باد خاموش نکنه یه وقت."(این پیام رو من برای همسری دادم اونم آخرش اون آخ آخ رو اضافه کرد و به خودم برگردوند. این همسری خیلی بلا هست)
"تو نیستی که ببینی چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاریست. چگونه جای تو در جان زندگی سبز است..."
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1392ساعت 15:0 توسط شیرین| |

گاهی با خود می اندیشم که دیگر باید مغزم را بگذارم جزء از رده خارج ها!

بیچاره داغ میکند وقتی تنها میشوم!

از بس که افکارم خود را به در و دیوارش میکوبند دیگر نای مقاومت ندارد

اما همچنان چون کوه ایستاده و مبارزه میکند!

نمیدانم میخواهد چه چیز را به چه کس ثابت کند!

دلم برایت میسوزد مغز بیچاره ی من!

بی رحمی های این مغز اسقاطی را به کوچکی خودت ببخش!

نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1392ساعت 21:40 توسط شیرین| |

عشق بازی را چه خوش فرهاد مسکین کردورفت

جان شیرین را فدای جان شیرین کردورفت

یادگاری در جهان از تیشه بهر خود گذاشت

بیستون را گر ز خون خویش رنگین کردورفت

دیشب آن نامهربان مه آمدوازاشک شوق

آسمان دامنم را پر زپروین کردورفت

پیش از اینها ای مسلمان داشتم دین و دلی

آن بت کافر ،چنینم بی دل و دین کرد ورفت

تاشود آگه زحال زاردل،باد صبا

مو به موگردش در آن گیسوی پرچین کردورفت

نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1392ساعت 21:33 توسط شیرین| |

الان که دارم اینجا مینویسم تک و تنهام و بغضی که از صبح مرتب باریده و ادامه داره. روزهای سخت تمومی ندارن و من خیلی خسته و درمونده شدم. دلتنگی تنبدیل به نوعی عقده شده، انگار همش خم باید همراه من باشه، حسرت و افسوس. خودمون رو به خدا سپردیم اما انگار خدا ...
نمیدونم احمق هستم که دارم اینطور ادامه میدم یا...
قلبم شکسته و امروز همسرجان بدترش کرد. از دستش خیلی ناراحت و دلگیرهستم و نمیبخشمش.

نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1392ساعت 21:26 توسط شیرین| |

Design By : Mihantheme